شنبه ۳۱ اکتبر ۲۰۰۹

آن دیده بان مرزی که قضای حاجت همه را به عهده گرفت

شگفتا این مرد عجب دل نترسی داشت. همین محمود وحید نیا. فی الواقع خیلی اتفاق ها می تواند بیندازد با این کارش؛ خیلی پرده های زیان آور کشیده شد، همانطور که در این چند ماه کشیده شده بود... باید منتظر بعدی هایش بود.

سالها یادم هست که وقتی مطالب روزنامه ها و سخنرانی آدمهایی که داخل مرزها بودند را می خواندم و می دیدم، عموماً عظیم الشأن و مقام معظم از دهانشان نمی افتاد برای رهبر... حتی بنابر شنیده ها بعضا به دلیل عدم ذکر القاب به گرفتن اخطار و آسیب دیگر هم دچار شده بودند بعضی رسانه ها. خیلی صمیمانه اش که مراد بسیجی ها بود، «آقا» بود. خب در دل من هم (مثل خود همین دلاور محمود وحید نیا، و مثل بقیه) گره کوری شده بود اینکه بگویند این جای صحبت معظم له جای بحث دارد. حالا جالب است که راست راست یک نخبه واقعی مملکت زل می زند توی چشم خط قرمز و آن را تا کیلومترها برد دورتر.

از دید من بهترین نکته ای که ما می توانیم از این کار یاد بگیریم، ترکیب فرخنده ای است که او از دلیری، نظم و احترام ساخته است. انتقاد درست به نظر من دقیقا همین خصوصیات را دارد. یعنی بدون ترس به صورت کامل بیان شود؛ با دقت تقسیم بندی شود؛ و دموکراتیک باشد، یعنی به جای دشنام و بدگویی و رجز خوانی و حرف غیر علمی و شعار، خیلی منطقی مسأله را بیان کرد و به کسی هم اهانت نکرد. البته خبر دقیق و کامل را که کسی ننوشته است، اما از آنچه این ور و آن ور نوشته اند این ها برداشت می شود. خدا کند سالم و آزاد بماند و تأثیر عمل تاریخی اش را ببیند، هرچند احتمالا پیه خیلی چیزها را هم به تن مالیده است. پس از اینکه همه اینها را گفتم، هنگامش است که بپرسم از خودم، که اگر در شرایط مشابه بودم آیا خودم این همه جرأت در خودم می یافتم که طناب نازک و پوسیده چند واژه را که این همه آدم در حسرت آن اند یک تلنگر کوچک بزنم؟




جانتان جور

پنجشنبه ۲۲ اکتبر ۲۰۰۹

ای مدرک! تو خیلی نامردی


خواهر کوچک و مادربزرگم چند روز پیش آبگوشت درست کرده بودند. موقع خوردن آبگوشت، به خواهرم گفتم درس خواندن را بگذارد کنار و برود دنبال آشپزی. بابایم گفت: خیلی هم خوبه... بعد شروع کرد به باز کردن این بحث که کارکرد دانشگاه رفتن در کشور ما با کشورهای صنعتی خیلی متفاوت است. و اینکه خیلی هم خوب است کسی که ضریب هوشی بالایی دارد اگر دوست دارد برود مکانیک شود عوض اینکه برود دانشگاه، اما اگر کسی مکانیک شود، سرزنشش می کنند. پسر فلانی آشپز شده... آشپزی هم شد کار؟... مخلص کلامش این بود که دانشگاه رفتن برای ایرانی ها شده ابزار رسیدن به شغل، عوض اینکه خود کار دانشگاهی یک فعالیت شغلی باشد.ء


من فکر می کنم که علاوه بر اینها، حتی آدم اگر با علاقه به درس خواندن هم برود دانشگاه، این اواخر دیگر این تیرش هم به سنگ می خورد. اقلاً برای رشته های علوم انسانی که شدیداً این موضوع بارز است. اگر یک نگاه به منابع آبکی و بی ارزشی که جدیداً برای خیلی درس ها انتخاب و ارائه می شوند بیندازیم، می بینیم وقتی که از دانشجویان علوم انسانی با درس خواندن در دانشگاه تلف می شود، هیچ ارزشی برای مسئولین دانشگاه و خیلی از اساتید ندارد. اگر علوم انسانی باشید، احتمالاً کتاب های سمت به تورتان خورده است. البته به جز شطحیات، بدون شک کتاب های خوب زیادی هم توسط این انتشارات چاپ شده است، اما محض رضای خدا یک نگاهی به سخن ناشر در ابتدای آنها بیندازید:" یکی از اهداف مهم انقلاب فرهنگی، ایجاد دگرگونی اساسی در دروس علوم انسانی دانشگاهها بوده است و این امر، مستلزم بازنگری منابع درسی موجود و تدوین منابع مبنایی و علمی معتبر و مستند با در نظر گرفتن دیدگاه اسلامی در مبانی و مسائل این علوم است.". به نظر شما، «درنظر گرفتن دیدگاه اسلامی در مبانی» علوم انسانی چه معنایی دارد؟ در مبنای یک علم، جای یک دیدگاه ایدئولوژیک کجاست؟ اصلاً اگر می گوییم اسلام موافق و مشوق علم و پیشرفت آن است و این همه حدیث و آیه و «لقوم یتفکرون» و «لاولی الباب» می آوریم و روایت می کنیم که پیامبر در مسجد به جمعی پیوست که تعلم می کردند نه به جمعی که نافله می خواندند، خب، آیا برداشت نمی شود که اسلام با علم منافاتی ندارد؟ اصلاً یعنی اینکه علم پایه ای مستقل دارد و اسلام حامی آن است. تازه می گویند متون اسلامی سرشار از مطالب علمی هم هست. یعنی اینکه اسلام دارد از علم در اثبات پایه های خودش استفاده می کند... که اتفاقاً خیلی هم کار باحال و جالبی است. ممکن است در حل بعضی مسائل علوم انسانی بشود از نسخه های اسلامی و اصلاً به طور کلی نسخه های ایدئولوژیک استفاده کرد (همچنان که در علوم مختلف می کنند)... اما مبانی؟ نمی دانم...ء


سرتان را درد نیاورم... بعد از این صحبت هایی که درباره اسلامی شدن علوم انسانی و دانشگاه ها کردند، فکر می کردم کار دانشگاه تا اطلاع ثانوی تمام است. فکر می کردم دانشگاه دیگر جای درس خواندن نیست. فقط داشتن یکی دو استاد خوب باعث شد به درس خواندن کمی امیدوار بمانم. وگرنه به خودم گفتم که ما که مثلاً منابعی را که باید بخوانیم و برایمان لازم است سر کلاسها یاد نمی گیریم و همه اش در بهترین زمانهای بهترین روزهای زندگی مان مطالب سبک و قدیمی و بی فایده و اذیت تر از همه، غیر علمی به خوردمان می دهند، چه خوب بود که می رفتیم دنبال کار کردن، ظرف 2-3 سال هم چیزهای درست و حسابی را می خواندیم و وقتمان را هم در دانشگاه تلف نمی کردیم...ء


البته بی گمان قضیه به این بدبینانگی هم نیست... ولی اقلاً بعضی موارد اینجوری هست دیگر...ء


یکشنبه ۱۸ اکتبر ۲۰۰۹

دیده بان مرزی باید قبل از پست قضای حاجتش را انجام داده باشد.

بچه که بودم، دوستان زیادی نداشتم و تنها هم سن و سال من در خانواده پسر عمویم بود. وقتی ما باهم نبودیم، من تنها بازی می کردم و یکی از بازی هایم «شعبده بازی» بازی بود. مثلاً یک چیزی دستم می گرفتم و به تماشاچیان خیالی (خیالی که نه، آنجا بودند، اما ارتعاششان هماهنگ با جهان موازی دیگری بود) نشان می دادم، بعد به آنها می گفتم که آن را غیب خواهم کرد. بعد از آنها می خواستم که چشمهایشان را ببندند و وقتی آنها این کار را کردند، من آن را در جیبم یا جای دیگری قایم می کردم و وقتی دوباره تماشاچیان چشمها را باز می کردند آن چیز دیگر آنجا نبود و همه حیرت می کردند.ء

حالا شما تصور کنید رفته اید به یک سیرک. یک شعبده باز می آید و یک نردبان بزرگ که خودش هم نمی تواند بلندش کند به شما نشان می دهد و از شما می خواهد که چشمهایتان را ببندید و مطمئن باشید که هیچ کلکی در کار نیست. فرض می کنیم تمام تماشاگران این کار را می کنند و هیچ کدام زیرچشمی هم نگاه نمی کنند. بعد شما با چشمان بسته صدای کشیده شدن یک چیز بزرگ را روی زمین می شنوید. چند نفر هم هن و هن می کنند. بعد وقت باز کردن چشم ها می شود و شعبده باز تنها و بدون نردبان روی صحنه ایستاده است. نفس نفس می زند و می گوید که نردبان را غیب کرده است. یک رد خیلی ضایع روی صحنه افتاده است و در انتهای این رد، پشت پرده، گوشه چوبی یک نردبان بزرگ معلوم است. جالب این جاست که شعبده باز هم با افتخار روی سن ایستاده است و منتظر تشویق بی امان شماست.ء

برای خود من چنین صحنه و آدمی بسیار تحسین برانگیز و خنده آور است، اما اگر پنجاه هزار تومان پول بلیت داده باشیم چه؟ آن وقت است که صدایمان در می آید و اعتراض می کنیم و احتمالاً چند تا فحش آب نکشیده هم می دهیم. لابد می رویم پیش مدیر سیرک و پولمان را می خواهیم. تصور کنید مدیر سیرک به جای دادن پول ما زنگ بزند یک تعداد آدم جالب بیایند ما را به شدت کتک بزنند و فحشمان بدهند. آن وقت آیا ما نمی رویم شکایت کنیم؟ حتی اگر کسی به شکایت مان رسیدگی نکند و کاری از دستمان بر نیاید، توی هر جمعی بنشینیم این خاطره را تعریف می کنیم و نفرین است که به سوی آن آدمها شلیک می شود.ء

اجازه می دهید کمی از خودمان همگی گله کنم؟ حکایت، حکایت ما و کودتای 22 خرداد است. حق بی چون و چرای مان به صورت تابلو خورده شده و هزینه اش هم برای همه مان خیلی بیشتر از پنجاه هزار تومان و یکی - دو ساعت تمام شده است. خیلی کارها از دستمان بر می آید، اگر هم نمی آید، چهار تا تکبیر گفتن که کاری ندارد. ثواب هم دارد. این یکی چرا خوابیده است؟




چهارشنبه ۱۴ اکتبر ۲۰۰۹

رقص ساکن






شعر
این مشکل لاینحل
از عمق بالا می خزد
(یا اگر حالی بود، می پرد)
ذوق سنگینش جهان را پس می راند: حرارت کودکانه است، آقا!ء
...
ای که شعر جهاندی به همه جای جهان
ای که شعریدی بر هیکلمان
همانجا که می خواستی، برو!ء
ما برگ نخست رهایی را
مدیون توییم.ء


image: moiramarshall-artist.blogspot.com/

جمعه ۹ اکتبر ۲۰۰۹

براندازان جوان! رفرمیست شوید.

امروز در اندیشه نو و اعتماد یکی از تیترهای اول این بود:« فرمانده نیروی انتظامی با اشاره به احتمال تجمع در 13 آبان: باجنبش سبز اگر در چارچوب قانون باشد مشکلی نداریم.» راستش را بخواهید این را که دیدم، وقتی داشتم پول روزنامه را می دادم، کمی دلم گرفت. اصلا تا یک مدتی دپرس بودم. پیش خودم گفتم اینجوری که نمی شود. این حرف ها فضا را آرام تر می کند. فقط باعث می شود ما فراموش کنیم که جدی جدی یک کودتای شاخدار کرده اند توی پاچه مان. حق آشکارمان را ازمان گرفته اند و وقتش که باید عذرخواهی می کردند و پس اش می دادند، بدترین و عقب افتاده ترین پاسخ ها، گلوله و باتوم و عقده گشایی فرویدی را چاره کار دیدند، حالا که کارد به استخوانشان نزدیک تر شده، می خواهند رخت تساهل بپوشند. فکر کردم چه سوزشی دارد که اینها که در اسرع وقت باید گرفت محاکمه شان کرد، برای من از قانون صحبت کنند. فکر کردم که باید فضای تضاد تشدید شود که بالاخره یک اتفاق اساسی بیفتد دیگر...ء

در همین لحظات بود که یک نگاه انداختم و دیدم که چقدر احساساتی شده ام. چه نفرتی فرا گرفته است مرا... که یک نشانه برای فکر دیکتاتور است. نگاه کردم و دیدم ما که اسم خودمان را می گذاریم آزادی خواه، چقدر هنوز از تفکر دموکراتیک دور هستیم... یاد قبل از انتخابات می افتم که چقدر به همه می گفتم: دموکراسی یک شبه به دست نمی آید؛ مشکل اصلی ما سیاسی نیست بلکه فرهنگی است؛ باید دموکراتیک فکر کنیم؛ اگر دموکراسی می خواهیم باید به نمادهای آن به خصوص صندوق رأی وفادار باشیم؛ ما در دوران تحولات قرار داریم و اگر خواسته هایی داریم باید سهم خودمان را در این تحولات داشته باشیم؛ ما جامعه در حال گذار هستیم و باید سهم خود را از مشکلات بپذیریم؛ ما جامعه جهان سومی هستیم و اگر یک رئیس جمهور دروغگو و قانون گریز داریم، برای این است که خودمان این طور ملتی هستیم و آن آدم هم زیر دست همین پدر و مادر ها بزرگ شده است؛ برای دموکراسی عجله نداریم؛ پروسه است نه پروژه؛ آرام آرام؛ قدم به قدم... حالا نگاه می کنم و می بینم من با این همه ادعا (که حتی بعد از کودتا هم شعار مرگ بر و... نمی دادم، چون می گفتم مشکل من با شخصیت نیست و ضمناً من برای کسی آرزوی مرگ نمی کنم) تحت تأثیر فضای احساسی افتاده ام در دام اندیشه ایجاد تشنج. ما ایرانی های قشنگ عادت داریم که به همه چیز عادت کنیم. بعد، خسته می شویم و وقتی از چیزهای ریز تازه اشباع شدیم، ناگهان فوران می کنیم و تغییر ناگهانی با آرزوهای زیاد می خواهیم.ء










مسعود بهنود یک مصاحبه با جرس کرده است که لینکش را آن بالا سمت راست گذاشته ام و خیلی بیست است و جایی از آن اشاره می کند که در 26 دی ماه  57 هنگامی که شاه از ایران رفت،  مطلبی را در روزنامه آیندگان نوشته است که در قسمتی از آن آمده: «بیرون کردن دیکتاتوری کاری ندارد؛ آنچه که اصل است، تفکر دیکتاتوری است که در باورهای ما جای دارد. بیاییم آن را از سر بیرون کنیم». البته کاملاً صحیح است که شعور دموکراتیک ما مردم خیلی بالاتر از آن موقع یا هر موقع دیگری در گذشته است، اما هنوز راه داریم تا به آن مرحله برسیم که بفهمیم با تغییر اسم "جمهوری اسلامی" به "جمهوری ایرانی" (که بر سر خود این عبارت بحث های خنده داری وجود دارد)، و حذف چند پست و جابه جا کردن چند ریشوی کاپشن پوش با یک سری کراواتی 6 تیغه، چیزی عوض نمی شود. بفهمیم که مشکل ما این نیست که نسل گذشته ما مذهبی بودند و سیاست امروز دیگر کشش مذهب را ندارد. مشکل اساسی این است که دروغ می گوییم. به خودمان و دیگران. مشکل اساسی این است که مرد نیستیم قانون را رعایت کنیم و لااقل مرد نیستیم پای خلافمان بایستیم و جریمه اش را بدهیم، رشوه می دهیم و بعداً هم با شوق و ذوق برای همه تعریف می کنیم و بقیه کیف می کنند. مشکل اساسی این است که در مغز بچه مان از بچگی فرو می کنیم که احمدی نژاد خر است، یا در حالت خوشبینانه "می قبولانیم" که حرف های احمدی نژاد "غلط" است، که خود این درست یا غلط دانستن حرفها آخر دیکتاتوری است.ء

دوستی دارم که هنگام اوج اعتراضات خیابانی خیلی دوست داشت که مردم با نیروهای امنیتی درگیر شوند. منظورش کاملاً خشونت بود. دوستانی دارم که چنین فکرهایی می کنند. می گویند باید بجنگیم و این حکومت را بیرون کنیم. باید سکولار شویم. باید سیاست مذهبی را انداخت توی سطل زباله. ولایت فقیه را باید نابود کرد. من می گویم: عزیزان! من هم خیلی خوشم نمی آید از چنین حکومتی. من هم دوست دارم فردا صبح بلند شوم و ببینم اینجا شده لوکزامبورگ. اما کمی فرصت بدهید. گذار انگلستان و فرانسه به دموکراسی چند صد سال طول کشیده است. تازه آنها که اروپا بودند و اصلاحات شان هم اتفاقاً در قالب مذهبی آغاز شد. چطور انتظار دارید ما که هفتاد و دو ملتیم و وسط دنیا و ترکیبی از فرهنگ ها  و تفکرهای مختلف، و همه اش مورد هجوم بوده ایم  و استبداد پرور شده ایم، یکباره بتوانیم با یک تغییر حکومت چیزی را به دست بیاوریم که تازه برآمده از فرهنگ خودمان هم نیست؟ این درست است که با این همه فناوری و پیشرفت ارتباطات، رسیدن ما به این مرحله آسانتر و سریع تر شده، اما نه یک سال... ظرف 70 سال دو تا انقلاب کردیم برای دموکراسی، و با اینکه هر دو خیلی دستاورد برایمان داشته، باز هم به دیکتاتوری رسیده است. کمی آرام تر برویم. من می گویم مبارزه مدنی و سیاسی برای وضعیت کنونی لازم است. دنبال حقمان هستیم و همه کار برایش می کنیم. این یک هدف میان مدت است. اما رسیدن به یک جامعه دموکراتیک ره طولانی تری لازم دارد. فکر و اندیشه مان باید رنگ دموکراسی داشته باشد. اگر توانستیم همین قانون را که می گوییم ناقص است رعایت کنیم، آن وقت می توانیم انتظار داشته باشیم یک قانون بهتر تصویب شود. در حالی که قوه قضاییه فقط آن قسمتی از قانون را عمل می کند که با آن حال می کند و بسیاری از ما معترضان هم آن قسمتی از قانون را می خواهیم که حال می کنیم.ء

حالا هم اگر احمدی مقدم گفته است که با جنبش سبز یا هر جنبش دیگری اگر در چارچوب قانون باشد مشکلی نداریم، به نظر من اتفاق مثبتی است، چون به هر حال این خودش یک قسمتی از عمل به قانون است که اتفاقاً منافع ما هم در آن هست. به هر حال هرچند هم کوچک، این خودش یک قدم است. ء

جانتان جور


image: http://www.mindfully.org/