1- از ویژگی های کشورهای در حال گذار از سنت، یکی سردرگمی در قاعده های رفتاری و هنجارهای زندگی روزمره است. یعنی همان باید ها و نباید هایی که هر روز با آن رو به رو هستیم. این ها می توانند رسمی باشند (مثل قانون) و می توانند غیر رسمی باشند (مثل عرف رفتاری قهوه خانه ها). این سر درگمی یک واژه علمی دارد به نام آنومی Anomie. آنومی هم تعریف های مختلفی دارد هم آن را با واژه های مختلفی تعریف و ترجمه کرده اند مثل بی هنجاری، ضعف هنجاری، قطبی شدن هنجار، عدم ضمانت اجراء و ... (رجوع شود به چلبی، مسعود؛ 1384؛ جامعه شناسی نظم؛ نشر نی؛ تهران) و بدون اینکه بخواهم زیاد در بند توضیح خیلی آکادمیک این واژه باشم تعریف دورکیم از آنومی را به نقل از کوزر می گویم که: عدم نفوذ نظارت کننده جامعه بر گرایش های فردی در نتیجه از بین رفتن شیرازه تنظیم های اجتماعی. (کوزر، لیوئیس؛ 1386؛ زندگی و اندیشه بزرگان جامعه شناسی؛ ترجمه محسن ثلاثی؛ نشرعلمی؛ تهران؛ نقل به مضمون) برای اطلاعات انگلیسی بیشتر به لینک ویکی پدیا هم می توانید بروید:
http://en.wikipedia.org/wiki/Anomie
2- یک موقعیت را توصیف می کنم که خودم زیاد تجربه کرده ام. کنار خیابان منتظر تاکسی ایستاده اید و عجله هم دارید. یک نفر (مثلاً X) می آید و کمی متر پیش از شما می ایستد. یک مسافر کش با ظرفیت یک نفر نگه می دارد، X که پیش از از شما ایستاده سوار ماشین می شود. چه می کنید؟ حق کیست که سوار شود؟ شاید بگویید X دیرتر آمده نوبت شما را رعایت نکرده است، اما گذشته از اینکه در کنار خیابان به طور عرفی صف تعریف نشده است؛ یک موقعیت دیگر: شما می آیید کنار خیابان و خوشحال می بینید نفر اول هستید. از شانستان همان لحظه ماشینی با ظرفیت یک نفر نگه می دارد. بعد وقت سوار شدن چشمتان به کمی جلوتر می افتد و در 20 متری خود شخصی (Y) را منتظر تاکسی می بینید که پیش از شما آمده بود. آیا نوبت شماست یا او؟ چه معیاری وجود دارد که بگوییم از آن به بعد دیگر حساب نوبت نیست؟ 20 متر؟ 50 متر؟ شاید برای X همان 7 متر کافی بود.
3 - اینها همه بر می گردد به اینکه ما جماعتی هستیم که در حال گذار از جامعه سنتی مان، ذهنمان پر از ابهام های حل نشده است. این مثال را اگر بخوانیم و به آن فکر کنیم می بینیم که هر روز هزار اتفاق این شکلی می افتد در زندگی ما. هیچ معیار و روش دقیق تعریف شده ای برای آنها نداریم. همچنین است اکثر مفاهیمی که خودمان را مدعی آنها می دانیم. مثل "آزادی". همه از آن دفاع می کنیم اما اکثرمان معنای دقیقی از آن حداقل برای خودمان نداریم.
4 - به نظرم می آید که بخش عظیمی از مشکلات ما ناشی از همین ابهام های ذهنی مان است که در همه زندگی مان تصویرش را می توان دید. از جلمه در قانون های کشور مان. وضوح ندارد. بنابراین می توان هزار جور تفسیر از آن داد. حکومت نیز آگاه یا ناآگاه از این وضعیت استفاده می کند. نمونه اش گشت ارشاد که وقتی می خواهد به قشر خاصی فشار بیاورد، می گوید می خواهم امنیت اجتماعی برقرار کنم... آن گاه وقتی می خواهد مردم با او مهربان باشند، فشار را بر می دارد و می گوید که ما با برخورد خشن مخالفیم و تفسیر ما از قانون این نیست، و گشت ها می روند خانه شان. آن وقت مردم فشار کمتری احساس می کنند و تیزی اعتراضشان کند می شود!!
ادامه در پست فردا
http://en.wikipedia.org/wiki/Anomie
2- یک موقعیت را توصیف می کنم که خودم زیاد تجربه کرده ام. کنار خیابان منتظر تاکسی ایستاده اید و عجله هم دارید. یک نفر (مثلاً X) می آید و کمی متر پیش از شما می ایستد. یک مسافر کش با ظرفیت یک نفر نگه می دارد، X که پیش از از شما ایستاده سوار ماشین می شود. چه می کنید؟ حق کیست که سوار شود؟ شاید بگویید X دیرتر آمده نوبت شما را رعایت نکرده است، اما گذشته از اینکه در کنار خیابان به طور عرفی صف تعریف نشده است؛ یک موقعیت دیگر: شما می آیید کنار خیابان و خوشحال می بینید نفر اول هستید. از شانستان همان لحظه ماشینی با ظرفیت یک نفر نگه می دارد. بعد وقت سوار شدن چشمتان به کمی جلوتر می افتد و در 20 متری خود شخصی (Y) را منتظر تاکسی می بینید که پیش از شما آمده بود. آیا نوبت شماست یا او؟ چه معیاری وجود دارد که بگوییم از آن به بعد دیگر حساب نوبت نیست؟ 20 متر؟ 50 متر؟ شاید برای X همان 7 متر کافی بود.
3 - اینها همه بر می گردد به اینکه ما جماعتی هستیم که در حال گذار از جامعه سنتی مان، ذهنمان پر از ابهام های حل نشده است. این مثال را اگر بخوانیم و به آن فکر کنیم می بینیم که هر روز هزار اتفاق این شکلی می افتد در زندگی ما. هیچ معیار و روش دقیق تعریف شده ای برای آنها نداریم. همچنین است اکثر مفاهیمی که خودمان را مدعی آنها می دانیم. مثل "آزادی". همه از آن دفاع می کنیم اما اکثرمان معنای دقیقی از آن حداقل برای خودمان نداریم.
4 - به نظرم می آید که بخش عظیمی از مشکلات ما ناشی از همین ابهام های ذهنی مان است که در همه زندگی مان تصویرش را می توان دید. از جلمه در قانون های کشور مان. وضوح ندارد. بنابراین می توان هزار جور تفسیر از آن داد. حکومت نیز آگاه یا ناآگاه از این وضعیت استفاده می کند. نمونه اش گشت ارشاد که وقتی می خواهد به قشر خاصی فشار بیاورد، می گوید می خواهم امنیت اجتماعی برقرار کنم... آن گاه وقتی می خواهد مردم با او مهربان باشند، فشار را بر می دارد و می گوید که ما با برخورد خشن مخالفیم و تفسیر ما از قانون این نیست، و گشت ها می روند خانه شان. آن وقت مردم فشار کمتری احساس می کنند و تیزی اعتراضشان کند می شود!!
ادامه در پست فردا
0 حرف زدن حق شما هم هست:
ارسال يک نظر