پنجشنبه ۳۰ دسامبر ۲۰۱۰

Where man... where?i

آقای جمهوری اسلامی! سران جنبش سبز را بی خیال شو. از دستگیری اینها چیزی بهت نمی ماسد. حتی اگر واقعاً فکر کرده ای که مردم جورابت را بادبان نمی کنند، باید بدانی که در دراز مدت نبودن کسانی برای متعادل کردن تندروی ها وحشتناک به ضررت تمام می شود. آخر کجا می خواهی فرار کنی؟ کی راهت می دهد؟ اروپا و امریکا که هیچ، روسیه هم بهت انگشت سوم نشان داد. کشورهای شرق آسیا هم که خیلی حسابت نمی کنند. هند که تا بگویی آمده ام پناهنده شوم، از زیر عینک نگاهت می کند و می گوید: متوجه نشدم...؟ برزیل و ترکیه هم که خیلی عاقلتر ازآن هستند که تو را پناه بدهند و کل امریکای لاتین هم حوصله ات را ندارد و کاسترو هم که علیه ات مصاحبه می کند. کره جنوبی هم که بی خدا هستند و تازه میفرستندت جزء توده ها. می ماند سوریه و ونزوئلا و لبنان و چند کشور افریقایی. تو کدامشان می خواهی اعتبار کسب کنی؟

یکشنبه ۱۹ دسامبر ۲۰۱۰

یارانه از کف دادگانیم / از سوبسید آزادگانیم

ووه!
هدفمند شدیم!
من الان از قیمتا خبردار شدم بنابراین دارم میرم ببینم خیابون چه خبره.

عدم وضوح ذهن ما!

1- از ویژگی های کشورهای در حال گذار از سنت، یکی سردرگمی در قاعده های رفتاری و هنجارهای زندگی روزمره است. یعنی همان باید ها و نباید هایی که هر روز با آن رو به رو هستیم. این ها می توانند رسمی باشند (مثل قانون) و می توانند غیر رسمی باشند (مثل عرف رفتاری قهوه خانه ها). این سر درگمی یک واژه علمی دارد به نام آنومی Anomie. آنومی هم تعریف های مختلفی دارد هم آن را با واژه های مختلفی تعریف و ترجمه کرده اند مثل بی هنجاری، ضعف هنجاری، قطبی شدن هنجار، عدم ضمانت اجراء و ...  (رجوع شود به چلبی، مسعود؛ 1384؛ جامعه شناسی نظم؛ نشر نی؛ تهران) و بدون اینکه بخواهم زیاد در بند توضیح خیلی آکادمیک این واژه باشم تعریف دورکیم از آنومی را به نقل از کوزر می گویم که: عدم نفوذ نظارت کننده جامعه بر گرایش های فردی در نتیجه از بین رفتن شیرازه تنظیم های اجتماعی. (کوزر، لیوئیس؛ 1386؛ زندگی و اندیشه بزرگان جامعه شناسی؛ ترجمه محسن ثلاثی؛ نشرعلمی؛ تهران؛ نقل به مضمون) برای اطلاعات انگلیسی بیشتر به لینک ویکی پدیا هم می توانید بروید:
http://en.wikipedia.org/wiki/Anomie

2- یک موقعیت را توصیف می کنم که خودم زیاد تجربه کرده ام. کنار خیابان منتظر تاکسی ایستاده اید و عجله هم دارید. یک نفر (مثلاً X) می آید و کمی متر پیش از شما می ایستد. یک مسافر کش با ظرفیت یک نفر نگه می دارد، X که پیش از از شما ایستاده سوار ماشین می شود. چه می کنید؟ حق کیست که سوار شود؟ شاید بگویید X دیرتر آمده نوبت شما را رعایت نکرده است، اما گذشته از اینکه در کنار خیابان به طور عرفی صف تعریف نشده است؛ یک موقعیت دیگر: شما می آیید کنار خیابان و خوشحال می بینید نفر اول هستید. از شانستان همان لحظه ماشینی با ظرفیت یک نفر نگه می دارد. بعد وقت سوار شدن چشمتان به کمی جلوتر می افتد و در 20 متری خود شخصی  (Y) را منتظر تاکسی می بینید که پیش از شما آمده بود. آیا نوبت شماست یا او؟ چه معیاری وجود دارد که بگوییم از آن به بعد دیگر حساب نوبت نیست؟ 20 متر؟ 50 متر؟ شاید برای X همان 7 متر کافی بود.

3 - اینها همه بر می گردد به اینکه ما جماعتی هستیم که در حال گذار از جامعه سنتی مان، ذهنمان پر از ابهام های حل نشده است.  این مثال را اگر بخوانیم و به آن فکر کنیم می بینیم که هر روز هزار اتفاق این شکلی می افتد در زندگی ما. هیچ معیار و روش دقیق تعریف شده ای برای آنها نداریم. همچنین است اکثر مفاهیمی که خودمان را مدعی آنها می دانیم. مثل "آزادی". همه از آن دفاع می کنیم اما اکثرمان معنای دقیقی از آن حداقل برای خودمان نداریم.

4 - به نظرم می آید که بخش عظیمی از مشکلات ما ناشی از همین ابهام های ذهنی مان است که در همه زندگی مان تصویرش را می توان دید. از جلمه در قانون های کشور مان. وضوح ندارد. بنابراین می توان هزار جور تفسیر از آن داد. حکومت نیز آگاه یا ناآگاه از این وضعیت استفاده می کند. نمونه اش گشت ارشاد که وقتی می خواهد به قشر خاصی فشار بیاورد، می گوید می خواهم امنیت اجتماعی برقرار کنم... آن گاه وقتی می خواهد مردم با او مهربان باشند، فشار را بر می دارد و می گوید که ما با برخورد خشن مخالفیم و تفسیر ما از قانون این نیست، و گشت ها می روند خانه شان. آن وقت مردم فشار کمتری احساس می کنند و تیزی اعتراضشان کند می شود!!

ادامه در پست فردا

شنبه ۱۸ دسامبر ۲۰۱۰

درود بر امیدواران سرخوش حتی با در نظر گرفتن آینده

الان که این را می نویسم قاعدتاً باید سر درس باشم اما می بینم که نیستم و دارم می نویسم که عادل فردوسی پور انسانی بسیار عاقل است و در دسته با بصیرت های سطح بالا قرار می گیرد. فقط باید یه کمی تمرین کند و جلوی تته پته هایش را بگیرد هنگام پاتک زدن. یادش به خیر وقتی افشین قطبی تازه آمده بود مربی ایران شود فکر می کردم اگر کسی برای این فوتبال مانده باشد و بتواند آن را سر و سامان دهد همین قطبی و فردوسی پور است که چه رؤیا ها در سر داشتم از این داستان.
----
تایگر لیلیز Tiger Lillies نام یک گروه موسیقی خوب است. به موسیقی آنها گوش فرا دادن کاری است که از هر کس بر می آید. از دست ندهید، آقا... . اینها قبل از اینکه هر کسی از طبیعت به زهدان مادر فرود آید موسیقی را به اوج رساندند. فکر می کنم تنها گروهی است که آهنگ غیر خوب از آنها نشنیده ام. لینک ویکیدیا: http://en.wikipedia.org/wiki/Tiger_Lillies

عکس از وبسایت خودشان
----
گرگ ژنده پوش فرضیه ای راهبردی دارد با نام "یار فصلی" که سالهاست دارد به آن فکر می کند و به دوستانی از دوستانش ابعاد آن را فاش نموده و گرچه با خیال عملی شدن این فرضیه قند توی دلش آب می شود اما هیچ خوش ندارد دنیا به آن مبتلا شود زیرا این فرض بالقوه! قابلیت به فساد کشیدن تمام کهکشان ها را نیز دارد . امروز یک ایده بر سرش زد که بر اساس آن فرضیه یک داستان بنویسد. می خواهد اسمش را بگذارد "خیال فروردین".

جانتان جور


چهارشنبه ۱۵ دسامبر ۲۰۱۰

باز هم مرگ

خبر مرگ عادی نمی شود لا کردار.
چقدر آدم باید از دست برود تا دنیا تصفیه شود؟ کی چنین اتفاقی می افتد؟ بالاخره هر کس یک تعدادی می کشد دیگر... کِی می شود که هر کس آنقدر بکشد که دیگر آدمی غیر دوست داشتنی نماند؟ یعنی ممکن است تعدادی باقی بمانند که همه این کشندگان بر سر لیاقت آنها برای زنده ماندن توافق کنند؟
یک حمله دیگر به ایران، این بار در چا بهار. حکومت چند وقت پیش عین قرقی رهبر جندالله را روی هوا شکار کرد و سه سوت به اعدام وی پرداخت. هرچه اعتراض شد که این قدر سریع اعدامش نکنید، کار خودشان را کردند. حالا ما مانده ایم و تعدادی از اعضای جند الله که بعد از اعدام با اقتدار رهبرشان و توهم برقراری امنیت، به یک مسجد حمله کردند و حالا هم که 40 نفر را کشته اند و فکر می کنند حالا حالا ها خون هست که باید به زمین ریخته شود.
یکی از ایده های محتمل، این است که نیروهایی در درون حکومت به هزار دلیل خودشان در تعدادی از حملات (از هر نوعش) دست دارند. در خوش بینانه ترین حالت اگر بگویم این طور نیست، جمهوری اسلامی دوست داشتنی، جنگ نرم پیشکشش، متأسفانه جنگ سخت را در خاک خودش به دشمن باخته است. به خصوص وقتی حرف هایش را درباره وابستگی جندالله به اسرائیل و امریکا باور کنیم. همان دشمنی که هر هفته روی منبر تکرار می شود. حکومتمان اگر خودش اینکاره است و دخالت دارد که هیچ، اما اگر ندارد، بیچاره ما و خداوند بزرگ که قربانی این ضعف حکومت شدیم و بیچاره این حکومت که حتی از ایده های خودش هم نمی تواند محافظت کند. دیکتاتوری مان هم دیکتاتوری بی قدرتی است خاک به سر.